طلوع زندگی
























طلوع زندگی

درباره من و دخترم

سلام

دختر قشنگم می دونم خیلی وقته وبت رو آپ نکردم. امروز یهو دلم هوای وبتو کرد و نشستم همه ی عکساتو از روز اول تا الان نگاه کردم. چقدر حیف شد که نوشتن از روزای قشنگ با تو بودن رو ادامه ندادم.

الان که دارم این پستو می ذارم تو کنارم نیستی و احتمالا تو مهد کنار دوستات خوابی. منم سرکارم و دلم بدجوری هوای بغل کردن و بوسیدن دختر نازم رو کرده. یادم باشه امروز که می یام دنبالت حسابی ببوسمت و محکم تو آغوشم بگیرمت.

خیلی دوستت دارم عزیز دلم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 13:2 توسط مامانی|

امشب یا بهتره بگم همین چند دقیقه پیش داشتم فیلم می دیدم و شما هم داشتی با لگوهات بازی می کردی.

بعد یه چیزی ساختی که خودت بهش می گی درخت و اومدی و دادیش دست من. فکر کن موقع تحویلش به من چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان اینو من درست کردم خراب نشه ها حواسش باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گاهی واقعا می مونم که یهو چقدر بزرگ شدی و چقدر کلمه و جمله یاد گرفتی.

حواسم هست عزیزم، حواسم هست.

 

این هم ضحا و درختش

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 23:0 توسط مامانی|

 

ضحا: ببعی چیکار میکنی؟ اینجا می ری؟

ببعی: آره

ضحا: رو کله ش می شینی (ببعی رو روی کله ی اسب آبی نشونده)

ببعی: آره! تاب تاب عباسی منو خدا نندازی!!!!!!!!!!

ضحا: ببعی اینجا بشین! پیش من! اههههه!(با عصبانیت) چه خبره؟ اینجا بشین

ببعی: اینجا؟؟؟؟؟

 

 

سلام

چند دقیقه پیش در حال جستجوی چند تا کتاب تو نت بودم که یهو توجه م به ضحا جلب شد.

یه سری از اسباب بازی های حمومش رو دور خودش جمع کرده و داشت با ببعی حرف می زد. منم که قلم و کاغذ دستم بود تا اسم چند تا کتاب رو یادداشت کنم سریع مکالمه ش با ببعی رو کاغذ نوشتم.

 

این هم سه تا عکس داغ از همون لحظات:

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 18:31 توسط مامانی|

سلام دخترم

از دوستان عزیز خواننده تقاضا دارم لطفا تاریخ نوشتن پستها رو بی خیال شید

نبینید که من دارم تو یه روز چند تا پست می ذارم.

اول این ماه دایی مجتبی عزیز رفت به خدمت سربازی. با اینکه دوره آموزشی رو تو یکی از شهرهای نزدیک پشت سر گذاشت ولی خیلی سخت بود و داداشی من و دایی شما خیلی لاغر شد.

دایی مصطفی هم یه آخر هفته اومد تهران و من و تو و دایی تو دو روزی که تهران بود کلی گشتیم و سعی کردیم خوش بگذرونیم. یکی از جاهایی که با دایی مصطفی رفتیم موزه تاریخ طبیعی هفت چنار بود که فکر می کنم تجربه خوبی برای شما بود. چون تا حالا این همه حیوون وحشی رو یه جا ندیده بودی، البته با اینکه همشون تاکسیدرمی شده بودن و حرکتی نداشتن باز شما کمی می ترسیدی و بهشون نزدیک نمی شدی. ولی از قسمت آکواریومش که پر از ماهی های رنگارنگ بود خیلی خوشت اومده بود و همش ماهی ها رو با انگشت به ما نشون می دادی و می خندیدی.

تو این ماه طبق روال هر ماهه مون یه سفر دیگه به شمال داشتیم.  خدا این بابایی مهربون رو از من و شما نگیره که رنج رانندگی در سفر رو به جون می خره تا به من و شما خوش بگذره. البته دیدن ذوق و شور و هیجان شما تو دریا فکر کنم خستگی سفر رو از تن بابایی هم بیرون می کنه.

تو این ماه کم کم شعرهای کتاب هاتو (معمولا بخش دوم هر قطعه از شعر رو) یاد گرفتی و با مامان تو خوندنشون همکاری می کردی.

یه کتاب تو این ماه برات خریدم به اسم دنیای داداشی که شعرهاشو خیلی دوست داری مخصوصا این شعر رو:

مامان جونم تجایی(کجایی)

بیدار شدم من از خواب

خرگوش من صب به خیر

سلام بتن به آفتاب

و هر روز صبح که از خواب بیدار می شدی می دیدم که این شعر و بخش هایی که بلدی رو زمزمه می کنی.

یه کتاب دیگه هم که خودم خیلی دوستش دارم و به طور اتفاقی تو یه اسباب بازی فروشی پیدا کردم حسنی ما یه بره داشت از استاد منوچهر احترامی بود که خودم از خریدنش خیلی ذوق کردم و بعد از چند بار خوندنش برای شما دیدم که خیلی خوب بخش های دوم هر قطعه رو قبل از من می خونی. متوجه شدم که به رابطه بین اشکال کتاب و شعر هاشون پی بردی و برای به یاد آوردن شعر هر صفحه از شکل های اون صفحه کمک می گیری.

عکس های گل دخترم:

ضحا مشغول جارو کردن اتاقش

 

هفت چنار

 

 

این هم قفس پرنده ها که با تعجب نگاهشون می کنه 

 

 

اینم دختر تمیزکار مامان (قربون اون دستای کوچولوت)

 

 باز هم ضحا و دریا

 

 

 

 

این هم گل کوکب مامان پروین 

 

دختر خندون و شاد مامان 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 16:57 توسط مامانی|

سلام

ضحا جونم ازم انتظار نداشته باش بعد ۴ ماه همه چیز رو با جزییاتش یادم باشه، اون هم من که در آستانه ۳۰ سالگی علائم آلزایمر رو در خودم مشاهده می کنم( بین خودمون باشه ها، یه وقت به بابایی نگی)

این چیزایی هم که می نویسم از رو دوربین و عکسایی که ازت گرفتم دارم تقلب می کنم:

خرداد ماه از اونجا که هوای شمال خیلی خوبه و دریا رفتن و آب بازی و ماسه بازی خیلی حال می ده دو باره رفتیم شمال. همش هم به خاطر شما( مامانی اصلا دلش برای مامان پروین و پدر جونت تنگ نمی شه).

در این بین هم جشن دندونی امیر علی عزیزمون بود و شما اون شب واقعا به همه نشون دادی که مامان چقدر تا امروز در تربیت شما موفق بوده و استحقاقش رو داره که نامزد دریافت جایزه صلح نوبل بشه (چون به دخترش خیلی خوب یاد داده که سر کادوهایی که مال امیر علی هست اصلا جنگ و دعوا و جیغ و گریه راه نندازه).

توی این ماه علاقه ت به کتاب خوندن و گاهی پاره کردنشون بیشتر شد و به یه کتاب و یه صفحه از اون کتاب خیلی علاقه نشون دادی. طوری که یه شب که خوابت نمی برد مامان رو مجبور کردی اون صفحه از کتاب رو ۹ بار برات بخونه. این هم شعر اون صفحه:

وقتی که من تنها می شم

دلم یه خورده تنگ می شه

بازی من با تلفن

درنگ درنگ درنگ می شه

زحمت این درنگ درنگ کردنش رو هم شما می کشیدی

عکسا رو هم بذاریم و این پست رو جمعش کنیم

دخترم خیلی دوستت دارم

دفتر کار جدید بابایی ( موفق باشی بابایی)

 

ضحا در حال مطالعه

 

این همون صفحه از کتابه که اون شب ساعت ۲ نصف شب مجبورم کردی ۹ بار از روش برات بخونم 

 

 

این هم جاده شماله(روستای مبارک آباد) که یه صبح قشنگ بهاری اونجا صبحونه خوردیم 

 

ضحا و دوست جونش درسا( البته دوست جون که چه عرض کنم

 

ضحا و دریا و آب بازی 

 

 

 

 

ضحا و طبیعت

 

جشن دندونی امیر علی جون

 

 ضحا و کادوهای امیر علی (همون قضیه صلح)

 

 

ضحا در حال رفتن به پارک

 

پارک و سرسره (بازی مورد علاقه شما)

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 16:27 توسط مامانی|

سلام به دختر نازنینم

شاید وقتی اونقدر بزرگ بشی که سواد خوندن وبلاگت رو پیدا کنی خیلی برات مهم نباشه که مامان چند ماه این وبلاگ رو آپ نکرده ولی این چند ماهی که مامانی تنبلی کرد و پست جدید نذاشت مرحله مهمی تو زندگی ت بود که من اسمش رو گذاشتم مرحله بلبل شدن یه طوطی.

این بلبل الان کنارم نشسته و می گه : صندلی رو بغل کنم بدم به امیر علی؟؟؟؟؟!!!! و کاملا حواسم رو پرت کرده از نوشتن.

انقدر زمان گذشته از آخرین اپ وبلاگت که موندم گییییییییییییییج که چه کنم و از کجا شروع کنم.

من تقریبا از خرداد ماه به بعد در مورد شما و کارهاتون و خودم و روزهامون چیزی ننوشتم، پس بهتره که ماه به ماه جلو بریم تا ببینیم خدا چی می خواد.

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 17:29 توسط مامانی|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 3:32 توسط مامانی|

 سلام نازنینم

اردیبهشت ماهی بود که هم توش اتفاق خوب افتاد و هم اتفاق بد. از اتفاق بدش اصلا دوست ندارم چیزی بگم چون فکر می کنم دنیای شاد تو رو نباید با این مسائل که تو زندگی همه پیش می یاد خراب کنم. و اما اتفاق خوبش عقد عمو محمد بود. و اتفاق خوب ترش روز مادر، روز من، برای این روز باید از دونفر تشکر کنم، یکی مامان پروین گل و مهربونم که همه کار برام می کنه و بودنش برام همه چیزه و یکی هم تو دختر عزیز و نازم که با پا گذاشتن به این دنیا کاری کردی که این روز، روز من باشه.

یه اتفاق خیلی خیلی خوبی هم که تو روز من رخ داد این بود که تو در جواب هزاران بار دوستت دارم گفتن های مامانی برای اولین بار منو محکم بغل کردی و گفتی دووست دادم (دوستت دارم) و این بهترین هدیه ای بود که می تونستی به مامانی بدی. از اون روز به بعد هر وقت من یا بابایی بهت می گیم دوست دارم شما هم سریع این جمله رو با محبت هر چه تمام تر تکرار می کنی. پشت تلفن هم به مامان پروین و دایی جون می گی عدیدم دوووست دادم(عزیزم دوست دارم).

یه چیزی بگم: من این روزا خیلی حافظه م ضعیف شده هر چی فکر می کنم تو ماهی که گذشت چی کارا کردی خیلی سخت چیزی به یادم می یاد، اینه که واقعا نمی تونم این روزها رو با جزئیاتش برات بنویسم. قول می دم از این به بعد کارات رو تو دفترچه یادداشتم بنویسم تا سر ماه بتونم از شیرین کاری های تو عزیز دلم بنویسم.

فقط یه چیزی رو می تونم با اطمینان بگم و اون اینه که تو همه زندگی من شدی و تحمل لحظه ای دوری از تو برام غیرممکن شده و اینکه هوش سرشارت خصوصیت بارز این روزهای توئه که همه رو شگفت زده می کنه و این نشونه لطف خدا به ماست.

خداجونم شکرت.

 

 

باغچه مامان پروین تو اردیبهشت ماه (مامان جون گلهای تو قشنگ ترن یا گل من؟)

 

اینجا هم یه مکان زیارتی تو ولایت بابایی هستش

 

قربون اون گل بوکردنت عزیزممممممم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 15:11 توسط مامانی|

 

سلام دختر نازنیم

ضحا جونم، دختر قشنگم، این روزا شاید خیلی حوصله نوشتن نداشته باشم ولی وقتی به آینده فکر می کنم، به روزایی که تک تک کلمات نوشته شده ی امروز برام خاطره می شه، دلم نمی یاد ننویسم از کارات، از شیطنت هات، از کلمه هایی که می گی، آوازخوندنت، از علی جون صدا کردن بابات با همه تلاشی که می شه تا تو بابا جون صداش کنی و بی فایده ست و خیلی چیزای دیگه.

هر روز با گفتن یه سری کلمات غافلگیرم می کنی مثلا یه روز بردمت دستشویی و احساس کردم داری یه چیزی می خونی، شیر آب رو بستم و خوب که گوش کردم دیدم بله :

نی نی نی نی جیش کدی

شلبالتو ایس کدی ( همون شعر معروف نی نی نی نی چرا جیش کردی...)

انقدر ماچت کردم و چلوندمت که جیغت دراومد

خدا رو شکر حرف زدنت هم مثل بقیه مهارت ها به طور قابل ملاحظه ای پیشرفت کرده.

اسم خیلی از اشیاء و خوراکی ها رو یاد گرفتی مثلا اوشی (گوشی)، کیتاب (کتاب)، کیلا(کلاه)، کش(کفش)، اذا(غذا)، ماس(ماست) و خیلی چیزای دیگه.

فکر کنم کلمه ی پرکاربردت هم می یام (می خوام) باشه:

مامانی مم می یام

مامانی دد می یام

مامانی نون می یام...

 

خب حالا نوبت گزارش تصویری این ماهه:

ضحا خانوم عاشق کفش و دمپاییه سرگرمی این روزاش شده آوردن این کفشها از تو کمد و چیدنشون روی مبل، بعدش هم سعی می کنه تک تک شون رو پاش کنه

  

 داشتم به کارام می رسیدم دیدم دم اذانه تی وی رو روشن کردم، ضحا باشنیدن صدای اذان رفت سر کشو و چادر و جانماز منو پهن کرد و مشغول سجده رفتن شد، خدایا هزاران بار شکرت

 

به چشمای این دختر نگاه کنید تازه از خواب بیدار شده و از دیدن عکس خودش و دوستاش تو لپ تاب مشعوف شده بچه م

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 14:29 توسط مامانی|

 

سلام گل دخمل مامان

بالاخره روزها گذشت و کم کم به سال جدید رسیدیم. تو سالی که گذشت همه چیز تو زندگی ما با حضور تو رنگ و بوی دیگه ای داشت. امسال برای اولین بار موقع تحویل سال تو خونه خودمون بودیم و سه تایی کنار سفره هفت سین اومدن بهار رو جشن گرفتیم.

روز سوم عید رفتیم شمال و تا دهم عید هم اونجا بودیم. کلی عید دیدنی رفتیم و شما هم از این همه ددر رفتن کیف می کردی و خوشحال بودی. صبح که چشم باز می کردی می رفتی سراغ ساک لباسات و می گفتی دد و شب موقع برگشت به خونه مامان پروین می گفتی دایی یعنی اینکه من می فهمم داریم می ریم پیش دایی.

وقتی ابوالفضل می اومد کلی ذوق می کردی و بوسش می کردی. اون هم از دیدن تو ذوق می کرد ولی متاسفانه هر چیزی که دست اون می دیدی ازش می گرفتی و همبازی خوبی براش نبودی. یکی از همون روزا که شمال بودیم با خاله بهارت که اونها هم چند روز بود که اومدن شمال قرار گذاشتیم و با هم رفتیم ماه شیرین و چند ساعتی رو با خاله و عمو گذروندیم. اون چند ساعت خیلی بهمون خوش گذشت.

این روزا خیلی نمی ذاری ازت عکس بگیریم و به محض اینکه دوربین رو می بینی می دوئی به سمتش و می گی عس. واسه همین نشد خیلی ازت عکس بگیریم در حالی که شمال پر بود از مناظر زیبا و قشنگ که اگه شما در کنار اون مناظر می ایستادی و می ذاشتی ازت عکس بگیریم زیبایی اون مناظر رو صد چندان می کردی.

 

ضحا در کنار سفره هفت سین ساده ی مامان

 

ضحا در حال درآوردن ادای ماهی سفره هفت سین

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:21 توسط مامانی|


آخرين مطالب
» من هنوز مادرم
» مامان حواسش هست
» ضحا و ببعی
» تیرماه (هجده ماهگی)
» خرداد ماه (هفده ماهگی)
» مامان تنبل و دخترک بلبل
» دخترکم برایمان دعا کن
» شانزده ماهگی (شیرین تر از همیشه)
» پانزده ماهگی (روزهای بچگی و شیطنت)
» نوروز 91 و دخمل چهارده ماهه ی ما